تبليغاتX
کارگاه مترسک سازی
تو خوده مترسکی..مترسک دیار عشق
 
خواستم  سلام کنم روم نشد سرم انداختم پایین زیرلب فریاد زدم :

   بابا میدونم دیر کردم ، به خدا میدونم بد موقع هست،ولی حالا که اومدم روم زمین ننداز

 

تو این مدت که نبودم یه جورایی دوران تحولم رو میگذروندم(نکته خنده دار اینه که مغز پوشالی مترسک جهش پیدا کنه)

اِاِاِاِ  حالا دررسته که مترسک مغز نداره ولی دل که داره...

 

هنوز آبشارها خروشانند،هنوز بهونه ها زیبایند،هنوز دوشیزه ها در قصرند،هنوز استاد چوبش رها نکرده،هنوز لاله سرخه،هنوز مترسکا آواز میخونند،هنوز آبوت واسه بابا نامه مینویسه،هنوز همسایه سرک میکشه،هنوز ترمه شاده،هنوز کاغذ سفیده،هنوز عاشق تنهاست

از همه مهم تر هنوز خدا هست

او هست من هستم تو هم باش

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1387/09/26  |
 کات
  وسط یه خیابون،روی صندلیش نشسته بود.یه مانیتور هم جلوش گذاشته بودند...

شب بود..

-نور....صدا....دوربین....بارون....

    ،،حرکت،،

پسری سرخورده و عصبانی شاخه گلی که در دست داشت را بر زمین انداخت لگد کرد و رفت...

دخترک آمد آواز میخواند و شنگول بود..که متوجه گل پژمرده شد..

ـآخه تفلکی...بیا پیش خودم

گل برداشت ....بویید و بوسید.درآغوش کشید و رفت...

کات.خیلی خوب بود،حاظر شین برای پلان بعد          (و همه رفتند)

 

            ولی هنوز باران میبارید

بارون مترسكي


دیروز به یه دوست گفتم به هیچ چیز فکر نکن..فقط بنویس،این شد که نوشتم..

نظر در باره عکس که بازم شاهکاره خودمه فراموش نشه....لطفا

 

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1387/04/05  |
 مترسکه غریبه میماند
بنده خدا این مترسکه سره دوراهی نه چند راهی مونده نمیدونه چیکار کنه ..

سرم شلوغ شده بود.میخواستم داهول ولش کنم   گفتم این رسم مرام نیست.

گذشته ازون فقط داهول نبودکه....

سایه بود که با این که تو هر آپ حدود ۳۰۰ تا کامنت داشت ولی خسته نمیشد و بازم میومد داهول از نا امیدی در میاورد!

سپیده که به نظر من بهترین و تاثیر گذارترین مطالب مینویسه ولی هوای خودش نداره ..میاد همه مطالب من میخونه ولی یادش میره برای بعضیاش نظربزاره!

جودی آبوت  که افکار بی نظیری داره میخواد همشو بنویسه ولی ....................اگه به باباش بگم چی مینویسه ها اون روسرش میذاره!

بهونه که توی قفس زیبای عاشقی گیر افتاده و به خودش میباله..فقط بهش میخوام منظورم برسونم که عشق تنها بهونه زندگی هست ولی اگه عشق کامل نباشه زندگی هم ناقص میشه!

ستاره که مطلباش خوبن افکارش خوبن عشقش خوبه..و داهول از یاد نبرده!

سروش که من همیشه منتظر آپ هاش هستم!

ورراج که دوست جدید.. از پر حرفیش لذت میبرم و از افکارش حوشم میاد!

روانشناس موفق که اون هم آشنا جدید هست....امید وارم همیشه موفق باشه و از مهم ترین ابزار روانشناسی(تاثیر کلمات)بهتر استفاده کنه!

آتنا که با اون هم به تازگی آشنا شدم ......خوب مینویسه و خیلی بهتر از اینها میتونه پیشرفت کنه!

همسایه که افتخار آشنایی حسابی بهمون نداده..ازش دل گیر میشم!

فریبا،عرفان،چیستا،وحید،نفرین،هانا،غزاله و یه عالمه دوست دیگه که.......................

حالا من مترسک غریبه رو ول کنم

ولی بازم هیچ کدمتون دوست نداشتین تو این مزرعه خوشه گندم داشته باشه

میدونم وبلاگ من هیچ ارزشی نداره و لی برای هرکسی که یه زره دلش بخواد یه عضویت ناقابل میدم..........برای اونایی که دوست دارن یه لحظه هم که شده مترسک باشن


زندگی آسان است

سقف آسمان بلند و زمین وسیع

عشق هر جایی که باشد زیبا است

تو به من میخندی و او مرا کمک میکند

زندگی آسان است

از پس دیوار بلند میپری و مرا میبینی

که در افق ایستادم

سره مزرعه گندم

زندگی آسان است

همچون ایستادن مترسک وار

همچون نگاه نکردن و پلک نزدن

تو بیا با من باش

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1387/03/13  |
 شعبده بازی
اصلی ترین قانون شعبده بازی اینه که هرچیزی که غیب میشه را باید ظاهر کرد

اشتباه بیشتر ماهر ترین شعبده باز ها همین مورده.درواقه همین تفاوت که اونارو از بهترین ها جدا میکنه

اونا رو صحنه هستند وتماشاچی ها به اونها مینگرند

تماشاگرها خیلی دوست دارند که راز شعبده رو بفهمند...ولی نمیفهمند چون خوب نگاه نمیکنند و به ترفند دقت ندارند..اونا دقیق نگاه نمیکنند چون دوست دارند کار شعبده باز باور کنند

اونا دوست دارن گول بخورند


خوشش میاد ُخوشش نمیاد..

برام خیلی مهمه.خیلی مهمه کی میخونه و آیا خوشش میاد یا نه؟

چون همیشه کسی ُکه مطلبی رو میخونه از خود متن مهم تره

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1387/02/03  |
 بارون

طراحی از حمید صاحب وبلاگ

بارون ملایمی میزد،کشاورز میخواست تو زمین با ماشین کار کنه که بخاتر بارون کارش بهم ریخته بود.منم گذاشته بود تو آلاچیق ...

سرم خیس شده بود چون دخترک کلاهم برداشته بود..هنوز بلیزم پاره و سنجاق طلایی روی بلیزم..

تو این چند روزه گذشته سنجاق تنها همدمم بود.

بارون شدید شده بود ولی دلنشین مثله همیشه...چیزی که میدیدم باورم نمیشد...دخترک بود

بقچه ای دستش بود و تو مزرعه دنبال چیزی میگشت.نگاهش به من افتاد..دلم ریخت.امد تو آلاچیق،اونم خیس خالی شده بود.

بقچش گذاشت روی نیمکت بازش کرد قبایی از توش در آورد،به من نگاه کرد بازم دنباله چیزی میگشت.سنجاق رو از بلیزم باز کرد و روی موهای خیسش زد.من برد بیرون آلاچیق ایستاده کرد.

حال خوب و بدی داشتم.بارون بهم اضطراب میداد..قبا را تنم کرد...کلاهم گذاشت رو سرم..به سنجاق سرش خیره بودم...لبخند قشنگی زد و سنجاق رو روی قبام زد..

مزرعه دار صداش زد...باید میرفت

.قبام مرتب کرد..چشمکی زد و به سمت کلبه دوید.

مزرعه دار صداش زد رؤیا

هنوز بارون میبارید...نور خورشید از لای ابرها تابیدن گرفت...اما هنوز باران میبارید،چون.....

بارون دوست دارم هنوز

بدون چتر یا سرپناه

چون که حرفای دلم

جا میگیرن تویه یه آب

این آخرین پست امسالم بود...ساله نو شما مبارک باشه .من هستم مترسک هم میمونه.

 

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1386/12/22  |
 سنجاق طلایی
دیشب یه خواب دیدم.یه خواب استسنایی.من خواب قشنگ زیاد نمیبینم...

یک مترسک بودم

فصل تابستون ..وسط روز بود..باد تو گندمای درورم مج طلایی مینداخت

دختر بچه ای دست از بازی برداشت و وارد زمین گندمزار شد به سمت من میدوید..

به من که رسید ایستاد توی چشمام خیره شد..او واقعا جذاب بود..پس از چند لحظه کلاهم از سرم برداشت روسر خودش گذاشت.. و دستاش باز کرد روبه روی من عین مترسک وایساد.قدش کشید تا بهم برسه..

چند لحظه بعد خسته شد..پارگی بزرگی روی بلوزم بود.او دستش کرد توی بلوزم و مشتی کاه بیرون اورد...نگاهی بهشون انداخت و به سوی تپه دوید

 باد تندی وزیدن گرفت اون بالای تپه رفت و اون کاه هارو به هوا ریخت..

با کلاهم ازم خداحافظی کرد رفت

با حسرت سرم رو پایین انداختم نور طلایی تو چشام خورد نور گندم ها نبود...سنجاق طلایی زیبایی روی پارگی پیراهنم بود..قشنگ ترین سنجاقی که دیده بودم..

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/12/02  |
 ام
ام..سلام

میخواستم آخرین طرح هام بزارم گفتم شاید شماهم مثل من از این..خسته شده باشین.

چیزی نداشتم تو فکرام تا بنویسم...چیزی که بود نتونستم که بنویسم.

دوست داشتم که یه آپم داشته باشم.این شد که سرتون به درد اوردم.

اگه خواستین قرص سر درد دارما!زنگ بزنید با پیک میفرستم

۰۲۱-۰۰۰۰۰۰۰۰

آه ...ببخشید تلفنم مترسکی هست.شماها نمی تونید باهام از این خط تماس بگیرین.

اه..از این دنیای مترسکی هم دارم زده میشم..چون همیشه توش غریبم..با این که دلم بهش عادت داره.

من دارم فرو میرم یا صعود میکنم...من دارم روانی میشم یا این آغاز روشنایی.

من اصلا به چه حقی این وقت طلایی شما را گرفتم..برین خونه هاتون..البته اونایی که تو خونه هاشون نیستن.

من..تو..او..ما..شما..آنها..ایشان..

از..به..برای..که..تا..و..

هه هه راستی آدم چه طوری خل میشه..ببخشید اصلاح میکنم.مترسکا چطوری خل میشن..اه بازم گفتم مترسک..لعنتی..من خلم به خدا..

چی؟..کی؟..کجا؟..چرا؟..

من کجام..آهان..تو خونم پای وبلاگم..

راستی قرص جدی گفتما..!هنوز بهش احتیج پیدا نکردین..

امید وارم از دست این آدم عصبی عصبی نشده باشین..

نکرتون..فعلا

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1386/11/22  |
 تا کی

تقدیم به تمام شما عزیزانی که داهولی غریب را بین خود راه دادید

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در چهارشنبه 1386/11/10  |
 آیا مترسکا آدم هستن؟
وقتی حرف میزنیم..قلم حرکت میکند.صدایی به گوش نمیرسد.!

وقتی میخندیم..کلاغ ها می آیند.این نمی تواند شادی باشد.!

وقتی گریه میکنیم..باد می آید.اشکی از چشمانم روان نیست.!

وقتی ایستادیم..ما همیشه ایستادیم.!

وقتی استراحت می کنیم..ما که خسته نیستیم.!

وقتی به درد دل ها گوش می کنیم..یک دست لباس.!

..ـ*->

..ـ*->

وقتی عاشق میشویم..........بازهم رویایی پوشالی در سرم آمد.!

وقتی ما درد دل می کنیم......یک مترسک.!!

 

 

.......آن مترسک

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/11/04  |
 انتظار
|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1386/10/18  |
 فاصله ها(مترسک طراح)

آدرس اصلی عکس

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در جمعه 1386/09/09  |
 اگه یه روز بری سفر

اگه یه روز بری سفر،بری زپیشم بیخبر،تسلیم رویا ها میشم،دوباره باز تنها میشم

به شب میگم پیشم بمونه،به باد میگم تا صبح بخونه،بخونه از دیار یاری،چرا میری تنهام میزاری

اگه فراموشم کنی،ترک آغوشم کنی،پرنده دریا میشم،تو چنگ موج رها میشم

به دل میگم خاموش بمونه،میرم که هرکسی بدونه،میرم به سوی اون دیاری،که توش من تنها نزاری

اگه یه روزی نوم تو باز،تو گوش من صدا کنه،دوباره بازغمت بیاد،که من مبتلا کنه

به دل میگم کاریش نباشه،بزار به درد تو دواشه،بره توی تمومه جونم،که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت میخواد،که یار یکدیگر باشیم،مثال اعیون قدیم،بشینیم و صحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگ اون دیاری،که توش من تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی،بیا تا باغ جوونی،بیا تا پست و استخونت،نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره،دباره آهنگی بگیره،بگیره رنگه اون دیاری،که توش من تنها نذاری

 

اگه یه روز بری سفر...

                                                                                       (فرامرز اصلانی)

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/08/24  |
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در جمعه 1386/08/18  |
 حقیقت سکوت

منم مثل بقیه آدما زندگی داشتم.این قدر قرق روزمره بودم که به هیچی توجه نداشتم. نه به خودم نه به هر چی که واقعا احتیاج داشتم.

معلومه که آخرش چی میشه،زندگی رباتیک و نا امیدانه...

تا وقتی که اون شناختم..تولدی دوباره و ازاین اراجیف.

با اون بزرگ ترین امید را درناامیدی پیدا کردم،به راز نظم بی پایان خلقت رسیدم،به وجود حقیقی خودم رسیدم و به آشکار هر رازی...

بعد از اون مدت تصمیم گرفتم یه متر سک باشم.از او خواهش کردم،او هم اجابت کرد و اسمم گذاشت داهول.

حالا فقط برای خودم و خودش و هر چیزی که واقعا احتیاج هست زندگی میکنم.

خودم و خودش

عاشقی،ادراک،فهم درست،دیوانگی،،،مترسکی..

ولی من بهش میگم آدمی زندگی کردن،حتی اگر مترسکی باشه

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1386/08/07  |
 دفتر خاطرات روزگار مترسک
داهول دفتری از لای غبای کهنش در آورد.بازش کرد و با صدایی نالان و خس دار خواند:

تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریه ی من

به یاد دلخوشی های فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند تو سر مست

واسه تکرار اسم ساده ی توست

صدایی از من عاشق اگر هست

منو نسپار به فصل رفته ی عشق

نذار کم شم من ار آینده ی تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توی آغوش بخشاینده ی تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و یار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

نذار از رفتنت ویرون شه جانم

نذار از خود به خاکستر بریزم

کنار من که وا می پاشم از هم

تحمل کن تحمل کن عزیزم

به من فرصت بده رنگین کمون شم

از آغوش تو تا معراج پرواز

حدیث تازه ی عشق تو ام من

به پایانم نبر از نو بی آغاز

                       

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/07/19  |
 مترسک میخاست چیزی بگه.

    این مطلب تقدیم به تمام مترسکها،جنگجویان و هر صاحب اسم دیگری..

از اون جایی که نمیدونستم چی بنویسم این ایام را برای خودم مناسبتی ساختم.

آخه اولین باریه که مهر ماه شروع شده و من بفکر مدرسه نیستم(پشت کنکوری) ولی چون فلسفه ماه مهر و شروع مدارس وخاطرات فراموش نشدنی برام تکراری و زننده است، نخواستم در موردش چیز بیشتری بنویسم.

از موضوهای دیگری که الان در رسانه ها مد هست ،سفر رئیس جمهور به آمریکا و سخنرانی در دانشگاه کلمبیاست....

خب بنظر من خوب بود.

من مطالب زیاد و حجیمی را تو ذهنم برای گفتن نگه داشتم ولی الآن جاش نیست. مطالب از قبیل آدم شناسی سریع،فلسفه جهان بی فلسفه واز این قبیل نزخژفاط.

پس دیگه چیزی نمینویسم(فعلا) ُچون مخم را تو یه کوچه بنبست گیر انداختم...

مترسک قریبه

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/07/05  |
 دوست مترسک

اون روز از اولم میدونستم یه خبری میشه،اصلا مثل هر روزطلوع دل چسبی نبود.

نه تنها من بلکه همه اهالی باغ حال من داشتن، درخت توت فقط میلرزید و هیچ نمیگفت،انار شیرین سخن،دلوا پس بود و هیچ نمیگفت،سبزه ها فقط همهمه داشتند و هیچ نمیگفتند،دیوار فقط به پرنده ها گیرمیداد و هیچ نمیگفت،بلدرچین منتظر بود ولی او هم هیچ نمیگفت.

خورشید دیرتر از قبل بالا میامد،ظهر آسمونم دلش گرفته بود،انگار ابرا از سر دشمنی کل آسمونُ پوشانده بودن.

ناگهان باد وزید او با خود خبری آورده بود ؟

تندر!؟تندر!؟

همه ترسیده بودند،کسی بر دیگری توجه نداشت بلدرچین سر دیوار نشست و گفت:

-هی توت ریشه هایت را سفت بچسب،انار میوه هات را جمع کن،اهالی باغچه خیلی زود خودتون برای یه فاجعه آماده کنید،دیوار اگه تو شانس بیاری تندر از روت نمیپره،وتو داهول...غباتو سفت بچسب که باد نبره.

پاسخ دادم:اون کیه!؟؟

بلدرچین بی توجه به من:منم میرم تو سوراخم..

نگاهی به بیابون کردم دیدم که یک توده گرد و خاک به تندی به ما نزدیک میشد.

اون..اونا یه گله اسب وحشی بودن،رهبرشون را دیدم اسبی سفید زیبا قوی وسرکش

اونا سرعتشون رو کم کردند وکنار آبگیر ایستادند به اون اسب اصیل خیره شدم،هیچ کس از ترس صدایی نمیداد.من با صدایی بلند پر از تردید گفتم:سلام...شما کی هستین...هی تندر    با این صدا زمین زمان قفل شد هیچ حرکتی ندیدم تا اینکه اسب سفید سرشو برگردوند و با صدایی مخوف:سلام،کمتر کسی منو با این اسم صدا میزنه،تو همون مترسک غریبه نیستی؟

-سسسلام چرا خودمم اسمم داهول وشما؟

-اینجا کسی از من خوشش نمیاد اومیدوارم تو مثل بقیه نباشی!به هر حال خوب شد دیدمت،ما باید بریم کاری نداری.    بعد شیهه بلندی سر داد و آرام راه افتادند.

-از آشنایی با شما خوشحال شدم تندر..

با فریاد پاسخ داد:منم همینطور رفیق..داهول

گذشت...

درست نمیدانم دلیل رفتار دوستانم را،آنان تا شب با من حرف نزده و به شکل عجیبی نگاهم میکردند.

ولی من خوشحال بودم از این که یک دوست پیدا کرده بودم.آشنایی با یک اسب وحشی

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در دوشنبه 1386/06/26  |
 LOVER MAN

پشت در خانه ات،دیوی است درانتظار

(تاکی)

پشت در خانه ات،دیوی است در انتظار 

(تاکی)

بالاوپائین می پرد وخرناسه می کشد ومی زندچنگ بر زمین

(تاکی)

وناله میکند از دردوبالامی خزد از دیوارها

(تاکی)

پشت در خانه ات،دیوی است در انتظار

(تاکی)

سست شده باشر،درهم شکسته به دست دنیا

(تاکی)

نامت را فریاد می زند وطلب بیشتر می کند

(تاکی)

پشت درخانه ات،دیوی است در انتظار

(تاکی)

مرد عاشق!

اززمان اغاز دنیا

برای همیشه،آمین

تااخرزمان

آن پیراهن را به در آور

به پائین می آیم

من مرد عاشق توام

چرا که من همینم که هستم که هستم که هستم

L  is for LOVE, baby                                            برای عشق است،دلبندم

O is for ONLY you that I do                                برای فقط پایبند توام

 V is for loving VIRTUALLY all that you are      برای دوست داشتن آنچه تو هستی

 E is for loving EVERYTHING that you are      برای دوست داشتن هر کاری که می کنی

R is for RAPE me                                                 برای تجاوز کن به من

M is for MURDER me                                        برای بکش مرا

 A is for ANSWERING all of my prayers           برای پاسخ به تمامی دعاهایم

 N is for KNOWING your loverman  going to    بـرای دانسـتن  آنکه مرد عاشقـت

                                            هست پاسخ همه دعاهایت

Be the answer to all of yours                                                  

                                            

metalika

|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در پنجشنبه 1386/06/15  |
 سلام
  بدی یا خوبیش به خودتون

ولی من میخوام به امید خدا بنویسم نه به امید کسی.

و مثل همیشه مترسک عاشق پرنده هاست

امید وارم از حرفهای یه داهول پیر و خسته خوشتون بیاد

      تا بعد خدانگهدار...
|+| نوشته شده توسط استاد مترسک ساز در سه شنبه 1386/06/13  |
 
 
بالا